روحت شاد

Sharghiye_Ghamgin

روحت شاد

Sharghiye_Ghamgin

140509

 

 

 

Բոլոր ծաղիկներն էլ երևր ինչ-որ մարդիկ են, որոնք հողից դուրս գալով փնտրում են մեկին և որովհետև չեն գտնում, մեռնում են շուտով, մեռնում են վերջին անգամ: Ու ես հասկացա, որ աշխարհում ոչինչ չես գտնի երկրորդ անգամ և դրա համար ուզեցի գոռալ իմ ծաղկային ամբողջ ձայնով. -«Մի' կորցնեք, մարդի'կ»: Այս տողերը մի աղջկա համար էին, որին սիրում էի ու որին չգտա: 

Վարդգես Պետրոսյան "Ինչու են շուտ մեռնում ծաղիկները"

همه گل‌ها مانند آدم‌هایی هستند که از زمین بیرون می‌آیند،
دنبال کسی می‌گردند و چون پیدایش  نمی‌کنند،خیلی زود می‌میرند،
برای آخرین بار می‌میرند.

و من فهمیدم که نمی‌توانی چیزی را در دنیا برای بار دوم پیدا کنی،
و به همین دلیل می‌خواستم با تمام توان فریاد بزنم گل من :
«گُمَش نکن، مَرد!!.»

این جملات برای دختری بود که دوستش داشتم و نمی‌توانستم پیدایش کنم.

m97125_varjex_ptrosyan.jpg

 

Ոչ մի բժիշկ չի հասկանում, որ մարդիկ մեռնում են միայն այն ժամանակ, երբ հոգնում են:

هیچ طبیبی نمی فهمد که انساها فقط وقتی میمیرند که (از زمانه) خسته می شوند

واردگس پطروسیان// "چرا گل‌ها زود می‌میرند؟"

 

 

 

Դու ինձ կըփնտրես, երբ ես չեմ լինի
Կանգնած ամեն օր քո ճամփի վրա,
Երբ մենակության լալկան ուռենին
Կըթեքվի մի օր քո ճամփի վրա։

Ձայնըս կըլսես հեռու ձորերից,
Ինչպես հեռացող գնացքի սուլոց,
Սարսուռով կտաս անունըս նորից
Եվ ունայն հույսով կընետվես փողոց։
Բայց ես չեմ լինի ծանոթ մարդկանց մեջ,
Ձեր դռան մոտով չեմ անցնի կրկին,
Դու քայլամոլոր կշրջես անվերջ,
Եվ զղջման բոցով կայրվի քո հոգին:

Նաիրի Զարյան

"Դու ինձ կփնտրես, երբ ես չեմ լինի"

o374556_za8jan-min-960x546.jpg

نائیری زاریان "وقتی که من بروم، مرا جستجو خواهی کرد"

 

Կգա մի օր, երբ ձեր կյանքից կհեռանա նա, ում ներկայությունը ամենաշատն է ձեզ ոգևորել ու սրտի թրթիռներ պարգևել: Կհեռանա անմրմունջ՝ նույնիսկ «մնաս բարով» չասելով: Կգնա լուռ նայելով, կհեռանա, և նրա աչքերի լռությունը կստիպի մտածել՝ ինչու,ինչի համար: Կլքի ձեզ՝ թողնելով մենակ այն վշտի ու ցավի հետ, որ տանջելու պիտի գա նրա գնալուց հետո, կթողնի միայնակ այն հարցերի հետ, որոնք պիտի գան ձեր հոգին ողողելու

Նորա Վարդանյան "Կգա մի օր, երբ նա կհեռանա"

نورا واردانیان «روزی خواهد رسید که او خواهد رفت»

 

Հրանտ Մաթևոսյան "Աշնան արև"
Լավերը շուտ են մեռնում: Վատերը տնքտնքում են ու չեն մեռնում...

انسانهای خوب زود میمیرند ولی آنان که بد هستند ، ناله میکنند!  ولی نمیمیرند


Կյանքը մի անգամ է տրվում, պետք է կենտրոնում լինել, կյանքը վայելել, դա է մնում: Ինչ վայելում ես, այն էլ հետդ ես տանում: Թեկուզ լավ արարքներիդ համար արձան կառուցեն, քեզ համար ոչինչ չի փոխվում...

یک بار به دنیا می آییم، باید در جریان زندگی باشید، از زندگی ات لذت ببر، فقط  از آنچه لذت می‌بری، با خود خواهی برد. حتی اگر برای کارهای خوبت از تو مجسمه بسازند، چیزی برایت تغییر نمی‌کند...


Ապրուստի գլուխն էլ հողեմ, կարևորը մարդուս առողջությունն է և ուրախությունը, քանզի մարդս ծաղիկ չի, մի անգամ է լինում ու, էս մե՛ծ հավիտենականության մեջ, էլ չի՛ լինում, չի՛ կրկնվում...

من از زندگی‌ دست نمی‌کشم، آنچه مهم است سلامتی و شادی یک انسان است، زیرا انسان گل نیست، او فقط یک بار وجود دارد و در این ابدیت بزرگ، او دیگر هرگز یکسان نخواهد بود، هرگز تکرار نخواهد شد...


Աստված որ մի քանի անհասկացող է ստեղծում՝ կողքներին մի հատ էլ հասկացող է ստեղծում, որ անհասկացողներին գելը չուտի...

 

خدا که عده‌ای نادان را می‌آفریند، در کنارشان کسی را می‌آفریند که عاقل است،

تا کسانی که نمی‌فهمند، توسط گرگ ها خورده نشوند...

هراند ماتووسیان "خورشید پاییزی"

 

Այն ամենը, ինչ մարդ սիրում է մանկության կամ վաղ պատանեկության տարիներին, մնում է անանց, անմոռաց, դա լինի ծաղիկ, բանաստեղծություն, ճաշատեսակ: Նույնիսկ հորը կամ մորը սիրում ենք, քանի որ մանկությունից ենք գալիս:

Արմո Մկրտչյան "20 տարին ունի 3 օր"

هر آنچه که انسان در کودکی یا اوایل نوجوانی دوست دارد، جاودانه و فراموش‌نشدنی در خاطرش می‌ماند، چه یک گل باشد، چه یک شعر، چه یک ظرف غذا. ما حتی پدر یا مادرمان را دوست داریم چون از دوران کودکی با ما بوده اند....

آرمو مکرتچیان /   بیست سال سه روز دارد

Ժամանակը երիտասարդության գողն է: Գալիս մոտենում, վերցնում է ձեր կյանքը՝ ամենաթանկը և տանում: Զգույշ
Ո՞վ է մեղավոր, եթե մենք արթուն ժամանակն անգամ քնած ենք, թմրած: Ո՞վ է մեղավոր, եթե մենք շռայլում ենք, ջրի պես թափում ենք մեր ժամանակ-կյանքը: Այսինքն, այնքան «կարճ» կյանքն անգամ, որ տվել է բնությունը, ինքներս դեն ենք ածում՝ իբրև փոշի, ավելորդ բան
Դ. Դեմիրճյան

زمان سارق جوانی است. می آید و نزدیک می شود و زندگی تان را، گران بها ترین را، بر می دارد و می برد. به هوش! چه کسی مقصر است اگر که ما موقع بیداری هم خفته و بی حسیم؟ چه کسی مقصر است اگر که ما زمان و زندگی مان را اسراف می کنیم و چون آب به هدر می دهیم؟ یعنی همان زندگی «کوتاه» را هم که طبیعت داده است، خودمان دور می ریزیم انگار که گرد و خاک و چیز اضافی باشد.
دِرِنیک دِمیرچیان

ՄԵՆԱԿՈՒԹՅՈՒՆ
Ծանր էր, երբ մի օր տեսա
որ բոլորը լքել են ինձ։ Բայց
ավելի սարսափելին կա
հանկարծ զգացի, որ միշտ էլ
մենակ եմ եղել։ Այնուամենայնիվ
գոհ եմ այն զգացումից
որ ինձ թվացել է, թե մենակ չեմ։
Նրանից հետո, երբ ամեն մեկը
մի պատրվակով անխոս հեռացավ
ինձնից, սկսեցի հասկանալ
մենության պահի
տխուր հուշումը՝ ոչ մեկը իմ ընկերը չէ,
առավել եւս՝ չէր։
Ես՝ նույնպես։ Ո՜նց չէի տեսնում։
Վարդան Հակոբյան

«تنهایی»
سخت بود وقتی روزی دیدم
که همه مرا ترک کرده اند، اما
از آن هم وحشتناک تر:
ناگهان حس کردم که همیشه هم
تنها بوده ام. به هر حال
راضی ام از این احساس
که پنداشته بودم تنها نیستم.
پس از آن که هر کس
بی صدا به بهانه ای
دور شد از من
شروع کردم به فهمیدن
درس غمگین لحظه تنهایی:
هیچ کس رفیقم نیست؛
و از آن هم بیشتر: نبوده است.
من هم به همچنان.
چطور نمی دیدم!
وارتان هاکوپیان

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

140506

عاشق کسانی باشید که شما را دیدند،
وقتی برای هرکس دیگری ناپیدا بودید.

 

گاهی باید رفت ...

ماندن همیشه خوب نیست...
رفتن هم همیشه بد نیست...
گاهی رفتن بهتر است.گاهی باید رفت...
باید رفت تا بعضی چیز ها بماند...
اگر نروی هر آنچه ماندنیست خواهد رفت...
اگر بروی شاید با دل پر بروی و اگر بمانی با دست خالی خواهی ماند...
گاهی باید رفت و بعضی چیزها که بردنی ست با خود برد...
مثل یاد،مثل خاطره ،مثل غرور...
و آنچه ماندنیست را جا گذاشت،مثل یاد،مثل خاطره،مثل لبخند...
رفتنت ماندنی می شود وقتی که باید بروی، بروی...
و ماندنت رفتنی میشود وقتی که نباید بمانی،بمانی

خوابیدی بدون لالایی و قصه 
بگیر آسوده بخواب بی درد و غصه…
دیگه کابوسِ زمستون نمی بینی
توی خواب گُلایِ حسرت نمی چینی
دیگه خورشید چِهرَتُ نمیسوزونه
جای سیلی هایِ باد روش نمیمونه!
دیگه بیدار نمیشی با نگرونی
یا با تردید که بری ، یا که بمونی
رفتیُ آدمکا رو جا گذاشتی
قانون جنگلُ زیر پا گذاشتی…
اینجا قَهرَن سینه ها با مهربونی
تُو تو جنگل نمی تونستی بمونی!
دِلِتُ بردی با خود به جای دیگه
اونجا که خدا برات لالایی میگه
میدونم می بینَمت یه روز دوباره
تویِ دنیایی که آدمک نداره…

Երբ քեզ սիրում էի, եւ
անձրեւ էր գալիս, ես
հասկանում էի իմաստն անձրեւի
ես գիտեի՝ ինչու է գալիս։
Երբ քեզ սիրում էի, եւ
ձյուն էր տեղում, ես
հասկանում էի իմաստը ձյունի
ես գիտեի՝ ինչու է գալիս։
Երբ քեզ սիրում էի, եւ
արեւը սկսում էր ծագել, ես
հասկանում էի իմաստն արեւի
ես գիտեի՝ ինչու է ծագում։
Իսկ հիմա, երբ հեռացել ես
այլեւս չեմ հասկանում՝
ինչու է անձրեւ գալիս, կամ՝ ձյուն տեղում։
Նույնիսկ իմաստն արեւի՝ անհասկանալի է
Վարդան Հակոբյան

وقتی تو را دوست می داشتم
باران که می آمد
من معنای باران را می فهمیدم
می دانستم که چرا می آید.
وقتی تو را دوست می داشتم
برف که می بارید
من معنای برف را می فهمیدم
می دانستم که چرا می بارد.
وقتی تو را دوست می داشتم
خورشید که طلوع می کرد
من معنای خورشید را می فهمیدم
می دانستم که چرا طلوع می کند.
اما حالا که تو رفته ای ...
دیگر نمی فهمم
چرا باران می آید یا که برف می بارد
حتی معنای خورشید هم نامفهوم است...
واردان هاکوبیان

 

کشورِ تیره‌بخت لگدکوبِ ستورانِ اهریمنان شدی!... همه مردمان آزاد جهان نمیتوانند... نه دیگر نمیتوانند تو را از زیر منجلاب چرکین تازیان برهانند... ستمکاران پشت تو را زخم کردند... ایران در دم واپسین است... آهسته خفه میشود... ریسمان دور گردن آنرا فشار میدهد...

https://s28.picofile.com/file/8463529850/crussadors.jpg
پروین دختر ساسانی
صادق هدایت

نه می‌توانیم بمیریم
نه می‌توانیم زندگی کنیم
نه می‌توانیم همدیگر را ببینیم
نه می‌توانیم همدیگر را ترک کنیم
به تنگنای عجیبی افتاده ایم!
ژان پل سارتر

ما فرزندان انقلاب نبودیم، ما نان بودیم. نانِ داغی که لقمه چپ سران حکومت شدیم. تکه پاره مان کردند و خوردند و پاشیدند. نه. چه می‌گویم؟ انگار که در این خلقت اضافه بودیم. ما را مصرف جامعه‌مان نکردند، ما را اسراف کردند، پخش مان کردند که بر سفره خودمان ننشسته باشیم، که هیچ کدام مان در ساختن آن مملکت نقش نداشته باشیم. شخصیت و هویت مان را به لجن کشیدند که حتی در اروپای مترقی هم نتوانیم مثل بقیه مردم زندگی کنیم.
 عباس معروفی
 فریدون سه پسر داشت

نسلی که قرار بود دنیا را بسازد حالا دارد حساب میکند که کدام آرزو را باید حذف کند
تا  از پس فردا، بر آید...

آغاز 10 مهر 1374

پایان 10 مهر 1401

Ես նորից հիշում եմ քեզ,
եւ պահը ունենում է խորհուրդ,
եւ օրը ունենում է արեւ,
եւ սիրտը ունենում է կարոտ,
եւ դու իմն ես դառնում ավելի։

دوباره تو را به یاد می‌آورم،

 و لحظه مرا یادآور میشود،

 و روز آفتابی می شود،

 و قلب مشتاق ،

 و تو بیشتر از آن من می‌شوی.

شجاعت یعنی: «خودم» را زندگی کنم…

من، من، من، من، من…

من: آنچنانکه والدینم می خواهند باشم.

من: آنچنانکه سنت ها و ارزشهایم میخواهند باشم.

من: آنچنانکه شغلم میخواهد باشم.

من: آن چنانکه تاریخ و جغرافیایم، آموخته اند که باشم.

در میان همه ی این من ها، یکی گم شده است: من، آنچنانکه خودم می خواهم باشم: فارغ از والدین و جامعه و فرهنگ و سنت و تاریخ و جغرافیا.

دردناک این واقعیت است که چنان در میان «منی که میخواهند باشم» گم می شویم که «منی که میخواهم باشم» را به سادگی پیدا نمی کنیم.

این درد، در جوامعی که پشتوانه فرهنگی تاریخی جمع گرا دارند، شدیدتر لمس می شود. در فرهنگ جمع گرا، در شخصی ترین تصمیم هایت هم، «روح جمعی» حضور دارد. در انتخاب رنگ پیراهنی که بر تن میکنی، باید نظر تمام دوستان و بستگان و همکاران را در نظر بگیری. انبوهی از قانون ها و سلیقه های نانوشته که دست و پایت را می بندد.

کت و شلوار آبی روشن دوست داری، اما در نهایت با کت و شلوار خاکستری از فروشگاه بیرون میایی،

کفش های قرمز گوجه ای دوست داری، اما وقتی به نگاه کنجکاو همکارانت فکر میکنی، در نهایت با کفش های قهوه ای به خانه باز میگردی.

همه، با نقابی بر چهره، با یکدیگر مواجه میشویم. همه شبیه هم، اما دور از همیم.

و خوب میدانیم که بدون این نقابها، شاید شبیه هم نباشیم اما به هم نزدیک تریم…

https://s29.picofile.com/file/8462520700/maskontheface.jpg

آن زمان که این کالبد خاکی را بشکافیم درون آن رویاهای مرگباری را می ببینیم. ترس از همین رویاهاست که عمر مصیبت بار را اینقدر طولانی میکند؛ زیرا انسان اگر یقین داشته باشد که با یک خنجر برهنه می تواند خود را آسوده کند، کیست که در مقابل ظلم ظالم، تفرعن جابر، تکبر متکبر و دردهای عشق شکست خورده و رنج هایی که لایقان صبور از دست نالایقان می بینند، تن به تحمل دهد؟

ویلیام شکسپیر

هملت

گاهی آدم‌ها فکر می‌کنند بزرگ‌ترین تراژدی زندگی
از دست دادن دیگران است؛
اما حقیقت این است که
بزرگ‌ترین تراژدی
از دست دادنِ خودِ واقعی‌مان در میان توقعات دیگران است...

 Մարդիկ անապատից դուրս գազաններ են, իսկ մեծ քաղաքներում այնպես են բզկտում, կեղեքում, այնպես են ուտում իրար…

անապատում ամեն մեկը մտածում է իր կաշին փրկելու մասին, ինչպես ոչխար: Այդ ոչխարի մորթու տակ հրեշներ կան, սարսափելի հրեշներ…

Ստեփան Ալաջաջայան «Անապատում»

استپان آلاجاجایان "در صحرا"

مردم در دلِ کویر مثلِ جانورانند، و در شهرهایِ بزرگ بسیار ظالم و ستمگرند، سرکوب می‌کنند و همدیگر را می‌خورند...

 در  بیابان هرکس مثلِ گوسفند به فکر نجاتِ جانِ خود است، و زیرِ آن پوستین هیولاهایی وحشتناکند...

- Էս աշխարհը էդպիսիների համար է, որ թալանեն, գռփեն, ու եթե հանկարծ գտնվեն այնպիսիները, որոնք խիղճ ու գութ ունենան, մարդկանց նկատմամբ հոգս ու ցավ ունենան, ջնջել տան երկրի երեսից: Միլիոնավոր մար­դիկ արյուն թափեցին հեղափոխության ժամանակ հանուն ապագայի, իսկ դրանցպեսները եկան ու տեր դարձան, մեր տերը դարձան, երկրի տերը դարձան:-Այվազ

Սեյրան Գրիգորյան  //Ինչո՞ւ ես տխուր

 

آیواز

این دنیا از آن کسانیست که دزدی می کنند... ، غارت می کنند...

اگر روزی کسانی پیدا شوند که وجدان داشته و مهربان باشند و برای مردم دلسوز باشند

از روی زمین محو میشوند!

میلیون ها نفر در طول انقلاب برای آینده خون دادند

و امثال آنها آمدند و ارباب شدند، ارباب ما شدند، ارباب کشور شدند.

چرا غمگینی؟ // سِیران گریگوریان

 

Հասկանո՞ւմ ես, Լևո՛ն,- և՛ լացում, և՛ խոսում էր Լուսոն, նպատակ չունեմ, հասկանո՞ւմ ես, նպատակ չունեմ, նպատակ… Մինչև հիմա ինչ արել եմ, ինքնաբերաբար եմ արել… Հենց էնենց սովորել եմ, հենց էնենց ամուսնացել, հենց էնենց էրեխա ունեցել, բաժանվել… Էս գիրքն էլ հենց էնենց եմ գրել, ձեռի հետ… Ասա՛, ասա՛,- մղկտում էր,- ի՞նչ անեմ, ո՞նց անեմ, որ նպատակ ունենամ, նպատակ
-Ախչի … իսկ կյանքի մեջ նպատակ կա՞, ասա՛, կյանքի մեջ նպատակ կա՞… Հլա էս ծառին նայի, սրա նպատակը ո՞րն ա… Բա էս ծիտը` ի՞նչ նպատակով ա թռչում, իսկ այ, այ, աղբարկղում հոտոտող էն շո՞ւնը… Մի կտոր ոսկորից ավել բան ուզո՞ւմ ա… Նրա նպատակը ո՞րն ա… Կամ թե էս զռլամա երկրագունդը, որ օրնիբուն ճռնչալեն պտտվում ա, ո՞ւմ համար ա պտտվում, ուզածն ի՞նչ ա… Ընդամենը իր առանցքի շուրջ չի՞ պտտվում, թե՞ դրա մեջ մի վեհ նպատակ կա… Քո ուզածն ի՞նչ ա, ախչի… Կարծում ես, որ մի հանճարեղ նպատակ դրիր` երկնքից աստղեր ես քաղելո՞ւ… Համա,- ասի,- մեծամիտն ես, հա՜… Իսկի տիեզերքը նպատակ չունի, դու ես ուզում ունենաս, հա՞… Լուսո՛, կյանքի նպատակը կյանքն ա: Ապրի՛, էլի, ապրի՛, դրանից էլ լավ բա՞ն… Ավելի լավ ա ապրող բոմժ լինես, քան թե մեռած հանճար
Լևոն Ջավախյան, Գժի իրավունքով

-می فهمی لئون؟ هدف ندارم، می فهمی؟ هدف ندارم، هدف...تا حالا هر چه کردم، خود به خودی انجام دادم... همین جوری درس خوندم، همین طوری ازدواج کردم، همین جوری بچه دار شدم، طلاق گرفتم... این کتاب رو هم همین جوری نوشتم، کاری ندارم ... بگو، بگو، چی کار کنم که هدف داشته باشم؟
لوسو گریه می کرد و حرف می زد.
-دختر! اصلاً توی زندگی مگه هدف هست؟ ... نگاه به این درخت کن، هدف این چیه؟ ... اون گنجیشکه رو نیگا، به چه هدفی می پره؟ یا اون، اوووون سگه چی؟ که داره بو می کشه ، مگه بیشتر از یه استخون چیز دیگه ای می خواد؟ ... هدف اون چیه؟ ... یا این کره زمین گنده که روز وشب، جر و جر می چرخه، برا کی می چرخه؟ چی می خواد؟... فوقش اینه که به دور محور خودش می چرخه، مگه توی این کار یه هدف والا هست!؟ ... دنبال چی هستی؟ دختر! فکر می کنی اگه یه هدف فوق العاده گذاشتی، از آسمون ستاره می چینی؟ ... خیلی بزرگ بینی، هان! اصلاً کیهان هدف نداره ، تو می خوای داشته باشی!؟ هان؟ هدف زندگی، زندگیه. زندگی کن دیگه، زندگی کن، چی بهتر از این؟ ... بهتره پاپتی زنده باشی تا نابغه مرده...
لوسو به من گوش نمی داد. او به گریه خودش گوش می داد...
لئون جاواخیان،  داستان «حق دیوونگی»

 

Այն երկրում, որտեղ ճշմարտությունը հրահանգավորվում է վերևից, իրականությունն ամենաուղղակի իմաստով դադարում է գոյություն ունենալուց, ուստի ամեն բան հնարավոր է դառնում, բացի այն բանից, ինչ մեր գլուխներն են լցնում

Սալման Ռուշդի «Կեսգիշերի զավակները»

در جایی که حقیقت از بالا دیکته میشود ، واقعیت معنای خود را از دست میدهد...پس همه چیز ممکن میشود، به جز آنچه در ذهن ما وجود دارد

رُشدی ... بچه های نیمه شب

The Last Rose of Summer
Thomas Moore
1779 –1852

‘Tis the last rose of Summer,
   Left blooming alone;
All her lovely companions
   Are faded and gone;
No flower of her kindred,
   No rose-bud is nigh,
To reflect back her blushes
   Or give sigh for sigh!
I’ll not leave thee, thou lone one,
   To pine on the stem;
Since the lovely are sleeping,
   Go sleep thou with them.
Thus kindly I scatter
   Thy leaves o’er the bed
Where thy mates of the garden
   Lie scentless and dead.
So soon may I follow,
   When friendships decay,
And from Love’s shining circle
   The gems drop away!
When true hearts lie withered,
   And fond ones are flown,
Oh! who would inhabit
   This bleak world alone?

آخرین گل رُز تابستان

این آخرین گل رُزِ تابستان است که به تنهایی شکوفا شده است
همه همراهان دوست‌داشتنی‌اش پژمرده و ناپدید شده‌اند؛

هیچ گلی از تبارش نیست و هیچ غنچه گلی در این نزدیکی نیست

تا سرخ شدنش را منعکس کند یا آهی از حسرت بکشد!

تو را تنها نمیگذارم، ای تنها! مانند میوه کاج بر ساقه

ازآنجایی که عزیزانی در خوابند تو هم برو و با آنان بخواب

بدین گونه با مهربانی  برگهایت را بر بستر می پاشم

جایی که زوج های باغ تو،  بی‌عطر و بی‌جان آرمیده‌اند.

پس به زودی، آنگاه که دوستی‌ها رو به زوال می‌روند،  من نیز خواهم آمد

و از دایره‌ی درخشان عشق، گوهرها فرو می‌ریزند!

وقتی قلب‌های واقعی پژمرده می‌شوند، و قلب‌های عزیز از دست می‌روند،

آه! چه کسی حاضر است تنها در این دنیای تاریک زندگی کند؟

توماس مور

Սերն իմ գեղեցիկ էր քնած մանկան նման
Որ ժպտում է նաև երազի մեջ
Ինչո՞ւ արթնացրիր՝
Լացացնելո՜վ
Պարույր Սևակ

عشقِ من زیبا بود چون کودکی خفته
که در خواب هم لبخند می زند...
-چرا بیدارش کردی؟
با گریاندن...
پارویر سِواک

به دلیل شوربختی ها، دغدغه ها و افکار خویش، ما اغلب به اطراف خود توجه نداریم. ما هنوز قادر نیستیم بدون حرف زدن، با همدیگر حرف بزنیم. ما هنوز کامل نیستیم و این مسیر پنجاه، شصت، هفتاد ساله که عمر نامیده می شود مسیر انسان شدن است. ما به طور مداوم و هر روزه آدم می شویم؛ و آهسته آهسته. شیر دو ساله، دیگر شیر است اما آدم دو ساله هنوز کودکی بی دفاع است که نوک زبانی حرف می زند.

روبِن هوسپیان

Սեփական դժբախտություններով, հոգսերով, մտքերով պատյանավորված, մենք հաճախ չենք նկատում մեր շրջապատը: Մենք դեռ չենք կարողանում խոսել միմյանց հետ, առանց խոսելու, մենք դեռ լիարժեք չենք և այս հիսուն, վաթսուն, յոթանասուն տարի տևողությամբ ճանապարհը, որ կյանք է կոչվում, մարդ դառնալու ճանապարհ է: Մենք անընդհատ, ամեն օր մարդ ենք դառնում: Եվ դանդա՜ղ, դանդա՜ղ: Երկու տարեկան առյուծն արդեն առյուծ է, իսկ մարդը` դեռ անպաշտպան, լեզուն թլոլ մանուկ:

Ռուբեն Հովսեփյան

https://s29.picofile.com/file/8463024284/Ruben_Hosepyan.JPG

Ի՜նչ կ՚ըսեն

Ինծի կ՛ըսեն — ինչո՞ւ լուռ ես».—
«Ո՛հ, միթե բառ կամ խոսք ունի՞
Արշալույսը, որ կը բռընկի,
Զի անհուն է այն ալ ինձ պես»։
Ինծի կ՚ըսեն — միշտ տխուր ես».—
«Ի՞նչպես չըլլամ, մեկիկ մեկիկ
Թոթափեցան գլխուս աստղիկք…
Արշալույս մը չ՚անցավ սըսրտես»։
Ինծի կ՚ըսեն — կրակոտ չ՚ես,
Լըճակի մը պես ես մեռած,
Դալկահա՛ր դեմքդ ու հայեցված»։—
«Ո՜հ, հատակն են իմ փրփուրներս»։
Ես ինձ կ՚ըսեմ — ժամդ է հասեր,
Քու երկրորդ սև մորդ գընա գոգ,
Գերեզմա՛ն, հո՛ն գտնես դու գոգ
Վարդեր, թրթռում, թռիչ ու աստղեր…»։

Պետրոս Դուրյան

چه می گویند؟
به من می گویند "چرا خاموشی".
آه مگر سپیده دمی که شعله می کشد
حرفی و کلمه ای دارد!
سپیده دمی که همچون من بیکرانست.
به من میگویند : "همیشه غمگینی!"
چسان نباشم، که روشنان فلکی
یک یک فروافتادند....
اما سپیده از دلم هرگز نرفت.
به من می گویند: " آتشین نیستی"
و بسان دریاچه مرده ای،
رخساره ات پژمرده است و نگاهت خسته.
آه ای کف های من، من کف دریای خود هستم
من به خود می گویم..."لحظه ات فرارسیده است"
به آغوش سیاه مادر دیگرت جای گیر
تا درآن آغوش
گل های سرخ را شور و شعف
و پرواز ستارگان بازیابی...

پطرُس دوریان

140408

هر کسی او را می‌شناسد به خوبی می‌داند که شغل اصلی او دوست داشتن است، یا لااقل من این‌گونه فکر می‌کنم.
اینجا هم که بود همین کارها را می‌کرد. همیشه مهربان بود، اگرچه راضی به نظر نمی‌رسید.
یک بار به او گفتم:
خوش به حالت، تو خیلی مهربانی.
گفت:
کاش نبودم....

وقتی مهربانی،
چون همه می‌دانند تو زود می‌بخشی،
در حقت بدی می‌کنند...

 دیر کردی ما شام را خوردیم....
رسول یونان

تنها دست ماست که تنهاست
بختیار على//شاعر معاصر کُرد
..........
شب دست شب را می‌گیرد و
ابر دست ابر را
کوه با کوه می‌آرامد و
دریا با دریا
گل در دامن گل می‌روید و
باران قطره قطره با باران می‌بارد
نگاه کن
گرداب هم دست‌اش در دست گرداب است و
تنها دست ماست که تنهاست
بلبل هم‌نوا با بلبل می‌خواند و
آهو با آهو می‌خرامد
کوچه سر کوچه می‌رود و
رود به رود می‌رسد
کشتزار می‌رود تا به کشتزاری دیگر می‌رسد و
شهر بزرگ می‌شود تا به شهری دیگر برسد
نگاه کن
جنگل هم دست در دست جنگل نهاده و
تنها دست ماست که تنهاست
راه می‌رود تا به راه می‌رسد و
شب با شب به خلوت می‌رود و
روز با روز به درون می‌رود
خنده با خنده دوست می‌شود و
گریه به ژرفای گریه می‌رود.
نگاه کن
غم دست در دست غم دارد و
تنها دست من و تنها دست توست که تنهاست!

 

و تنها امید من ...آدمی بود که بنشیند و تمام زخمهایم ، شکست هایم ، و آرزو هایم را به او بگویم و بیشتر عاشقم شود

 

 هورا… هورا… هورا
بچه‌ها بالا و پایین پریدند. از خوشحالی نمی‌دانستند چه کار کنند. رفتند و پدر و مادرهایشان را آوردند تا نتیجه زحمت یک روزه‌شان را نشان دهند.
آدم برفی تمام شده بود…
کودکان روستا با هزار شوق و آرزو و پس از انتظار بسیار می‌خواستند بزرگ‌ترین آدم‌برفی عمرشان را بسازند. یک روز کامل زحمت می‌کشند و یک آدم‌برفی خیلی خیلی بزرگ‌ می‌سازند. غروب هم پدر و مادر‌هایشان را برای دیدن زحمت‌شان می‌آورند...اما صبح روز بعد مردم روستا با دستورهای آدم‌برفی از خواب بلند می‌شوند. آدم‌برفی هزار جور دستور می‌دهد و همه مجبورند عمل کنند. آدم‌برفی آن‌قدر دستور می‌دهد که آخر هم مقابل خورشید می‌ایستد و نمی‌گذارد بهار به روستا بیاید...

"اگر آدم برفی ها آب نشوند"

 

Համբերություն... միշտ համբերություն,  շշնջաց Պետրոսը, դժգոհ իմ խոսքից և ապա դառնալով ինձ՝ հարցրեց.  ի՞նչ ես կարծում, ո՞վքեր են համբերում։

 Ինչպես թե ովքեր, համբերատարները,  պատասխանեցի ես։

 Իսկ ես չեմ կամենում համբերատար կոչվել։

 Ինչո՞ւ,  հարցրի նրան։

 Որովհետև համբերում են միայն թույլերն ու տկարները, այսինքն մարդիկ, որոնք այս կամ այն չարիքը սեփական ուժով իրենցից հեռացնել չկարենալով՝ տանում են սրա պատճառած նեղությունները ստրկաբար։ Եվ որպեսզի այդ անարգանք չհամարվի իրենց՝ ասում են թե՝ «համբերում ենք»։

 Էհ, եթե չհամբերես, ի՞նչ պիտի անես, կարո՞ղ ես արևի հրավառ գունդը հեռացնել քո գլխից, կամ այս շիկացած ժայռերը հովանավոր ծառերի փոխել։

 Չեմ կարող։

Ինչո՞ւ ուրեմն, իզուր աղմուկ ես հանում։

Նրա համար, որ ցույց տամ թե՝ անզգա արարածին մեկը չեմ, թե իմ մեջ կյանք ու կենդանություն կա, թե հեշտությունն ինձ հաճույք, իսկ նեղությունը՝ դժգոհություն է պատճառում։

Նոյի ագռավը

پطروس درحالی که از حرف هایم ناراضی بود زیر لب زمزمه کردد: «صبر... همیشه صبر.» و سپس رو به من کرد و پرسید: «به نظر تو چه کسی صبور است؟»
 جوابشو اینطور دادم٫ مثلا چه کسی؟! اونایی که صبورن!!..
- خب من نمی‌خواهم صبور نامیده شوم.
 گفتم : «چرا؟»
- زیرا تنها افراد ضعیف و ناتوان تاب می‌آورند، یعنی کسانی که چون نمی‌توانند سختی ها و دردسر ها را از خود دور کنند، سختی‌های ناشی از آن را برده ‌وار تحمل می‌کنند. و برای اینکه این توهین به آنها نسبت داده نشود، می‌گویند: «ما تاب می‌آوریم.»
گفتم : «خُب، اگر نمی‌توانی صبر کنی، چه می‌توانی بکنی؟ می‌توانی گوی آتشین خورشید را کنار بزنی، یا این سنگ‌های داغ و سرخ را به درختانی برای سرپناه تبدیل کنی؟»
پاسخ داد خب «نمی‌تونم!.»
گفتم : «پس چرا اینقدر داد و بیداد می‌کنی؟»
....برای اینکه نشان دهم موجودی بی‌احساس نیستم، که در درونم زندگی و سرزندگی وجود دارد، و آسایش برایم لذت و سختی برایم ناخشنودی می‌آورد.

فرامرز اصلانی // اگه یه روز....

اگه یه روز بری سفر بری ز پیشم بی خبر

اسیر رویاها میشم دوباره باز تنهامی شم
به شب میگم پیشم بمونه به باد میگم تا صبح بخونه

بخونه از دیار یاری چرا می ری تنهام میذاری؟

اگه فراموشم کنی ترک آغوشم کنی

پرنده دریا می شم تو چنگ موج رها می شم

به دل می گم خواموش بمونه میرم که هر کسی بدونه

میرم به سوی اون دیاری که توش من رو تنها نذاری

اگه یه روزی نوم تو تو گوش من صدا کنه

دوباره باز غمت بیاد که منُو مبتلا کنه

به دل می گم کاریش نباشه بذاره درد تو دوا شه

بره توی تموم جونم که باز برات آواز بخونم

که باز برات آواز بخونم

اگه بازم دلت می خواد یار یک دیگر باشیم

مثال ایوم قدیم بشینیم و سحر پاشیم

باید دلت رنگی بگیره دوباره آهنگی بگیره

بگیره رنگ اون دیاری که توش من رو تنها نذاری

اگه می خوای پیشم بمونی بیا تا باقی جوونیmusictag | موزیک تگ

بیا تا پوست به استخونه نذار دلم تنها بمونه

بذار شبم رنگی بگیره دوباره آهنگی بگیره

بگیره رنگ اون دیاری که توش من رو تنها نذاری

اگه یه روزی نوم تو تو گوش من صدا کنه

دوباره باز غمت بیاد که منُو مبتلا کنه

به دل می گم کاریش نباشه بذاره درد تو دوا شه

بره توی تموم جونم که باز برات آواز بخونم

اگه یه روزی نوم تو باز تو گوش من صدا کنه

دوباره باز غمت بیاد که منُو مبتلا کنه

به دل می گم کاریش نباشه بذاره دردت جا به جا شه

بره توی تموم جونم که باز برات آواز بخونم

که باز برات آواز بخونم

 

Ֆարամարզ Ասլանի. Ու թե մի օր

Ու թե մի օր ընկնես ճամփա,
Գնաս՝ ինձ ոչինչ չասած,
Անուրջիս գերին կմնամ
Ու նորեն մենակ կմնամ։
Գիշերին կասեմ՝ ինձ հետ մնա նա,
Քամուն կասեմ՝ մինչ լույս երգի նա,
Թող երգի նա տեղից իմ յարի,
Ինչու՞ ես գնում, մենակ թողնում ինձ։

Ու թե մոռանաս դու ինձ,
Ու հեռանաս դու իմ գրկից,
Ծովի մի թռչուն կդառնամ,
Ալեաց ճիրանում կմնամ։
Սրտիս կասեմ, որ լուռ մնա նա,
Կգնամ ես, որ բոլորն իմանան,
Կբռնեմ ճամփան ես այն տեղի,
Որտեղ ինձ մենակ չես թողնի։

Ու թե մի օր անունը քո
Ականջն իմ կրկին կանչե,
Ու նորեն վիշտը քո գա,
Ու ինձ իր գիրկն առնե,
Սրտիս կասեմ՝ հանգիստ մնա նա,
Վիշտը քո դարման կդառնա,
Ու անցնի ամբողջ հոգով իմ,
Որ քեզ համար երգ ասեմ կրկին։

Ու թե կրկին սիրտդ ուզի՝
Նորեն իրար սիրեցյալ լինենք,
Հին օրերի նման նստենք,
Ու լուսաբացին վեր կենանք,
Սիրտը քո գույն պիտ առնի,
Նորեն երգով դառնա այն լի,
Լի դառնա գույնով այն տեղի,
Որտեղ ինձ մենակ չես թողնի։

Ու թե կամենաս մոտս մնալ,
Արի՛ մնացյալ օրերի համար,
Արի՛, որ միասին ծերանանք,
Մի թող այնտեղ մնամ մենակ,
Թող, որ գիշերն իմ գույն առնի,
Նորեն երգով դառնա այն լի,
Լի դառնա գույնով այն տեղի,
Որտեղ ինձ մենակ չես թողնի։

Ու թե մի օր անունը քո
Ականջն իմ կրկին կանչե,
Ու նորեն վիշտը քո գա,
Ու ինձ իր գիրկն առնե,
Սրտիս կասեմ՝ հանգիստ մնա նա,
Վիշտը քո դարման կդառնա,
Ու անցնի ամբողջ հոգով իմ,
Որ քեզ համար երգ ասեմ կրկին։

Երբեմն հայտնվում ենք իրավիճակներում, երբ բոլոր ելքերը փակուղի են թվում: Ի՞նչ անել, ո՞ւր գնալ, ո՞ւմ կանչել… Իսկ եթե իրե՞նք են գալիս անսպասելի…

Վերջակետի նշանը երբեք չեմ սիրել, որովհետև կյանքը շարունակվում է, քանի դեռ ապրում ենք:

بعضی وقت‌ها خودمان را در موقعیت‌هایی می‌یابیم که همه راه‌های خروج مثل بن‌بست به نظر می‌رسند. چه کار کنیم، کجا برویم، به چه کسی زنگ بزنیم... اگر ناگهان از راه برسند چه؟

من هیچ‌وقت از نقطه پایان خوشم نیامده، زیرا زندگی تا وقتی که ما زنده‌ایم، ادامه دارد.

Ինքնախաբեությու՜ն...դա մի շատ հասարակ բառ է, բայց նրա մեջ թաքնված են մարդու բոլոր թշվառությունները: Տեսնում ես մեկը հիմար է, բայց կարծում է, թե խելք ունի: Մյուսը երկչոտ է, կարծում է, թե առյուծի սիրտ ունի: Երրորդը ոչինչ չէ սովորել, բայց իրան հանճար է երեւակայում: Չորրորդը չարագործ մեկն է, բայց իրան առաքինության տիպար է համարում: Այս բոլորը առաջ է գալիս ինքնախաբեությունից: Ինքնախաբեությունը մի աչք միայն ունի, և նա ամեն բան լավ կողմից է տեսնում: Նրա մյուս աչքը կույր է տգեղություններ, այլանդակություններ և մոլություններ տեսնելու համար: Եվ այս պատճառով այն թշվառականը, որ մի այդպիսի ողորմելի դրության մեջ է գտնվում, միշտ գոհ է իր վիճակից, որովհետև իր մեջ թերություններ չէ տեսնում: Եվ դրա համար նա միշտ անշարժ է մնում. ոչ մի ձգտում դեպի առաջադիմություն և ոչ մի պահանջ կյանքից չունի. իրան ամեն բանով լիացած է համարում: Ինքնախաբեությունը բարոյական ինքնասպանություն է. մի մեռելություն է, որի մեջ մարդկային բոլոր կրքերը հանգիստ են...

Րաֆֆի

خودفریبی... کلمه بسیار ساده‌ای است، اما تمام بدبختی‌های انسان در آن نهفته است. می‌بینید، یکی احمق است، اما فکر می‌کند باهوش است. دیگری ترسو است، فکر می‌کند دل شیر دارد. سومی چیزی یاد نگرفته، اما خود را نابغه تصور می‌کند. چهارمی شرور است، اما خود را الگوی فضیلت می‌داند. همه اینها از خودفریبی ناشی می‌شود. خودفریب فقط یک چشم دارد و همه چیز را از جنبه خود می‌بیند. چشم دیگرش نسبت به زشتی‌ها، ناهنجاری‌ها و توهمات کور است. و به همین دلیل، بدبخت کسی است که خود را در چنین وضعیت رقت‌انگیزی می‌بیند، همیشه از وضعیت خود راضی است، زیرا هیچ کاستی در خود نمی‌بیند. و به همین دلیل است که همیشه بی‌حرکت می‌ماند. او هیچ آرزویی برای پیشرفت و هیچ خواسته‌ای از زندگی ندارد. او خود را سرشار از همه چیز می‌داند. خودفریبی خودکشی اخلاقی است. مرگی است که در آن تمام احساسات انسانی آرام می‌گیرند...

 رافی 

 

Բոլոր ոճիրները լռության մեջ են կատարվում: Ես ատում եմ այդ լռությունը, նա հրեշի պես ծանրացած է աշխարհի վրա և օժանդակում է խավարի թանձրանալուն...

Ավետիս Ահարոնյան //Լռություն

همه جنایات در سکوت انجام می‌شوند. من از این سکوت متنفرم، سکوتی که مانند هیولایی بر جهان سنگینی می‌کند و به غلیظ‌تر شدن تاریکی کمک می‌کند...

آوِتیس آهارونیان//سکوت

 

Աշունը և՛ հեռու էր,և՛ մոտիկ.սովորաբար նա գալիս էր ավելի ուշ, իսկ այդ տարի նա ասես հարմարվել էր իմ հոգուն,և օրացույցի թերթիկներից առաջ ցուրտ քամին ծվատում էր իմ սիրելի ծաղկաթերթիկները...

Հովհաննես Ղուկասյան // Բժշկի հուշատետրից

 پاییز هم دور بود و هم نزدیک. معمولاً دیرتر از راه می‌رسید، اما آن سال انگار با روح من سازگار شده بود و قبل از صفحات تقویم، باد سرد، گلبرگ‌های گل محبوبم را به خش‌خش درمی‌آورد..

هُوهانس غوکاسیان از //دفترچه یادداشت پزشک

 

Լեգենդը պատմում է, որ մի զորավար, որ պաշարել էր քաղաքը ու հաղթել, գերեզմանատուն մտնելով զարմանում է. շիրմաքարերին գրված են հանգուցյալների անունները, բայց նրանց մեծ մասը, ըստ փորագրվածի, ապրել է ընդամենը հինգ-վեց օր: Ծեր գերեզմանապահը բացատրում է, որ երբ մարդը մեռնում է, քաղաքի իմաստուն խերերը հավաքվում-քննում են այդ մարդու ապրած կյանքը: «Քաջությունը, խելքը, հարստությունը, որևէ արժեք չունեն,- ասում է գերեզմանապահը,- եթե դրանք մարդկանց չեն ծառայել: Այն օրերը, որ մարդ միայն իր համար է ապրել, ոչ մի արժեք չունեն, հաշվվում են միայն այն օրերը, որ ծախսվել են բարի գործերի համար, իսկապես միայն նա է ապրում , ով ապրում է ուրիշների համար»: Եվ գերեզմանապահը ցույց է տալիս մի շիրիմ. «Այստեղ թաղված է մի իմաստուն,- ասում է նա,- այդ իմաստունը բանաստեղծ էր, երգիչ. և նրա բառերը, և երգը մխիթարում էին քաջերի ոգին, սարսափ էին տարածում բռնակալների վրա: Նա մեր մարգարեն էր, որ մեզ մղում էր արդար կյանքի: Եվ քաղաքի իմաստուն ծերերը նրա կյանքի բոլոր օրերը, անխտիր բոլոր օրերը` ապրած համարեցին, համարեցին, որ ոչ մի օր իզուր չի ծախսել»...

Վարդգես Պետրոսյան // Հավասարում բազմաթիվ անհայտներով

افسانه‌ها می‌گویند که ژنرالی که شهر را محاصره کرده و پیروز شده بود، وقتی وارد گورستان شد، شگفت‌زده شد. نام درگذشتگان روی سنگ قبرها نوشته شده بود، اما طبق حکاکی‌ها، بیشتر آنها فقط پنج یا شش روز زندگی کرده بودند. گورکنِ پیر توضیح می‌دهد که وقتی شخصی می‌میرد، خردمندان شهر جمع می‌شوند و زندگی آن شخص را بررسی می‌کنند. گورکن می‌گوید: «شجاعت، هوش، ثروت،برای انسان اگر در  خدمت مردم نباشدهیچ ارزشی ندارد. روزهایی که شخص فقط برای خودش زندگی کرده باشد، ارزشی ندارند، فقط روزهایی که صرف کارهای نیک شده باشد، به حساب می‌آیند، فقط کسی که برای دیگران زندگی می‌کند، واقعاً زندگی می‌کند.» و گورکن مقبره‌ای را نشان می‌دهد. او می‌گوید: «در اینجا مردی فرزانه به خاک سپرده شده است، آن مرد فرزانه شاعر و خواننده بود. و سخنان و سرودهای او روح شجاعان را تسلی می‌داد و در میان ستمگران وحشت می‌افکند. او پیامبر ما بود که ما را به زندگی درست ترغیب می‌کرد. و بزرگان خردمند شهر تمام روزهای زندگی او را، تمام روزها را بدون استثنا، به عنوان روزهایی که زیسته شده می‌دانستند، و معتقد بودند که او حتی یک روز را هم به بطالت نگذرانده است.»

واردگس پطروسیان //معادله با مجهولات بسیار

 

پاییز عاشقانه ما
(
Ruben Haghverdyan)

Մեր Սիրո Աշունը
Դու կարծում ես այդ անձրևն է արտասվում պատուհանիդ,
Այդ ափսոսանքի խոսքերն են գլորվում հատիկ-հատիկ։
Գլորվում են ու հոսում են, ապակուց թափվում են ցած,
Այս խոսքերը, որ լսվում են իմ երգի մեջ ուշացած։
Ու՞մ է պետք խոստովանանքդ, ափսոսանքդ ուշացած,
Սերը քո մի հանելուկ էր ու գաղտնիք էր չբացված։
Դա գուցե աշնան կատակն էր, տերևներն էին դեղնած,
Ծառուղում լուռ արտասվում էր մի աղջիկ՝ մենակ կանգնած։
..................
Մեր սիրո աշունը էլ երբեք չի կրկնվի,
Եվ անցյալն ամեն անգամ աշնան հետ կայցելի,
Ու պատուհանիդ լուռ կարտասվի...
Ու պատուհանիդ լուռ կարտասվի։
Ես հիմա նոր հասկանում եմ՝ անցյալը ետ չես բերի,
Այս ամենը հատուցումն է իմ գործած հին մեղքերի։
Այն աղջիկը և աշունը բախտն էր իմ, որ կորցրի,
Դա ջահել իմ խենթությունն էր, որ երբեք ինձ չեմ ների։
Ես գիտեմ՝ երջանկությունը մի անգամ է այցելում,
Իսկ հետո, երբ հեռանում է, այցետոմսն է իր թողնում։
Ու հետո, ամբողջ կյանքում մեր մենք նրան ենք որոնում,
Այն հասցեն, որ նա թողնում է, երբեք ոչ ոք չի գտնում։
..................
Մեր սիրո աշունը էլ երբեք չի կրկնվի,
Եվ անցյալն ամեն անգամ աշնան հետ կայցելի
Ու պատուհանիդ լուռ կարտասվի...
Ու պատուհանիդ լուռ կարտասվի։

پاییز عاشقانه ما
تو فکر می کنی  که باران است که پشتِ
شیشه پنجره سوگواری می کند
کلمات اندوهی هستند که  قطره قطره می بارند...
می بارند و از شیشه پنجره سر می خورند و به زمین می ریزند
کلماتی که در این آهنگ برایت نگه داشته ام خواهی شنید
برای چه کسی اعتراف می کنی حسرتی را که دیر به سراغت آمد
عشق تو یک معما بود، یک راز فاش نشده
شاید هم شوخی پاییز بود با برگهایی که زرد شده بودند
دختری تنها در کنار جاده ایستاده بود و در سکوت می گریست
پاییز عاشقانه ما هرگز تکرار نخواهد شد
گذشته هر پاییز به دیدارمان می آید
و در سکوت پشت شیشه پنجره می گرید
تازه فهمیدم گذشته تکرار نمی شود
و این جبران تمام خطاهای کهنه من است
آن دختر و آن پاییز بخت من بودند که از دست دادمشان
این حماقت جوانیم بود که خودم را به خاطرش نمی بخشم
میدانم که خوشبختی فقط یک بار به سراغ آدم می آید
و وقتی می رود کارت ویزیت خود را می گذارد
و ما تمام زندگی در به در به دنبالش می گردیم
ولی هیچ کس نمی تواند نشانی که خوشبختی گذاشته است را پیدا کند
پاییز عاشقانه ما هرگز تکرار نخواهد شد
گذشته هر پاییز به دیدارمان می آید
و در سکوت پشت شیشه پنجره می گرید

روبن حق وردیان

 

1404-3

تو باید بدانی که خود کوروش دیگری، شهریارا،

تو باید بدانی به تاج کیان افسری، شهریارا،

جدا از تو ایران بود جسم بی جان،

تو باید بدانی...، که باید بمانی،

آینده ما چیزی مانند گذشته ماست و اگر یک بار با اکراه گناه کرده باشیم، بارها در زندگی آن را با رضایت و شعف تکرار خواهیم کرد!
تصویر دوریانگری // اسکاروایلد

Մեր գալիքը սովորաբար նման է մեր անցյալին, և եթե մի անգամ մեղանչել ենք դժկամությամբ, դա կրկնում ենք կյանքում բազմաթիվ անգամ, բայց արդեն բավականությամբ:
Օսկար Ուայլդ // Դորիան Գրեյի դիմանկարը

Մարդը ճակատագրով դատապարտված է: Ստրկու­թյունը նրա համար պարտք է դառնում, և նա սկսում է ծառայել: Ստալինիզմը ազատության դրոշ է հորինել, որ բռնու­թյամբ ամեն բան ենթարկի իրեն: Եվ դրա կողքին մարդը վախենում է կյանքի հրաշքը կորցնելուց և հա­նուն դրա արդարացնում է իր ստրկամտությունը: Նույն ստրուկը հայտարարում է՝ ամեն բան ստրկության դեմ, սակայն իր ամբողջ վարքը ստրկամտությունն է: Այդ ստրուկները գոհ են աշխարհից, որ իրենց չեն զրկում ստրուկ լինելուց:

Սեյրան Գրիգորյան  //

Ինչո՞ւ ես տխուր

انسان محکوم  به سرنوشت است...

بردگی برایش به یک بدهی تبدیل می‌شود و او شروع به خدمت می‌کند...

استالینیسم پرچم آزادی را اختراع کرد... که با زور همه چیز را به سلطه خود درآورد و در کنار آن انسان میترسد که معجزه زندگی را ازدست بدهد...

و بنابراین بردگی خود را توجیه می‌کند...

همان برده اعلام می‌کند که همه چیز علیه بردگی است، اما تمام رفتار او بردگی است...

آن بردگان از دنیا راضی‌اند که از بردگی محروم نمیگردند...

چرا غمگینی؟ // سِیران گریگوریان

inchu? yes tekhur

هرچه کوشیدم در این سرزمین ؛
دو صندلی کنارهم بگذارم
تا زن و آزادی کنار یکدیگر بنشینند نشد...
همیشه مردی تسبیح به دست ..آمد و جای زن نشست...
شیرکو بیکس-شاعر معاصر کرد

مگر من از وطنم چه می خواستم؟
به غیر از نانی وگوشه ای اَمن وجیبی با حرمت
وبارانی از عشق! و پنجره ای باز
که آزادی و عشق به من دهد؟!
من چه می خواستم؟
در این حد که به من نداد!
برای همین نیمه شبی دری را شکستم ...
و رفتم ...
برای همیشه رفتم...
شیرکو بیکس<شکوفه های گیلاس>

نشر پیله  / ترجمه‌‌ی شیما سرتاج

حکمرانی که سودای سلطان عثمانی شدن دارد

و این مملکت
هر شب ما را
با حسی از درماندگی و ناچارى
به خواب می‌برد
و صبح روز بعد
با احساسی از شرمساری
که متعلق به ما نیست ،
بیدار می‌کند!
اِجِه تِمِلکوران

Ece Temelkuran

محمد‌علی فروغی: «امروز درس تاریخ اروپا را تدریس کردم.
یکی از شاگردان پرسید چرا اروپا این‌قدر پیشرفت کرده و ما عقب مانده‌ایم.
پاسخ دادم که اروپا از تجربه‌های شکست خود درس گرفت، اما ما هنوز شکست‌هایمان را انکار می‌کنیم.»

«و هنگامی که طوفان به پایان رسد، به یاد نخواهی آورد که چگونه از آن گذشتی، یا چگونه توانستی زنده بمانی. حتی مطمئن نخواهی بود که آیا طوفان واقعاً تمام شده است یا نه. اما یک چیز قطعی است:وقتی از طوفان بیرون بیایی، همان شخصی نخواهی بود که وارد آن شده بودی. تمام هدف این طوفان همین است.»

کافکا در کرانه - هاروکی موراکامی

Մարդիկ այն չեն, ինչ երևում են։ Մեր ժամանակներում մարդը շատ է բարդացել իր էությամբ … Ուրիշ բան մտածում, ուրիշ բան խոսում, հակառակ իրենց էության գործում… Մարդու մեջ դրել են ինչ-որ չար զսպանակներ, լարում են իրենց ուզած ձևով և բաց թողնում։ Ու մարդիկ չար են՝ հակառակ իրենց կամքի, իրենց խմորի։

Հիվանդ արդարության կենացը խմենք, ծանր է նրա դրությունը, բայց նա չի մեռնի։ Երբ հիվանդ է արդարությունը, մարդիկ խեղճանում են, մանրանում, դառնում երկերեսանի, չար, եսամոլ, ստորաքարշ։ Նրանք քծնում են, լիզում իրենց ոտնակոխ սապոգները, ասում են խոսքեր, որոնց հետ համաձայն չեն, բայց կատարում են, որովհետև արդարությունը հիվանդ է, չի կարող նրանց կարգի բերել։

Գուրգեն Մահարի / Ծաղկած փշալարեր

انسان ها همانی نیستند که نشان می دهند. در این زمانه انسان از لحاظ ماهیت خویش خیلی پیچیده شده است. چیزی می اندیشد و چیز دیگری می گوید، بر خلاف فطرت و درون مایه خود عمل می کند... در درون آدم ها فنرهای بدی (امیال شیطانی) کار گذاشته اند که آنها را به صورت دلخواه کنترل و رهایشان می سازند، و آدم ها بر خلاف خواست و نفس خویش بد و پلید می شوند.

...به سلامتی عدالتِ مریض بنوشیم! حال و روزش خوش نیست، اما نخواهد مرد!!. وقتی عدالت بیمار می شود، آدمها زبون می گردند، کوچک ، دورو، خودخواه و فرومایه می شوند.آنها تملق می کنند، چکمه های لگدمال کننده را می لیسند، حرفهایی می زنند که قبول ندارند، اما انجام می دهند چون عدالت بیمار شده است، نمی تواند آنها را عتاب و بازخواست کند.

گورگِن ماهاری، از کتاب «سیم خاردارهای شکفته»

 ( خاطرات سالهای تبعیدگاه در سیبری)

 

هنوز نیاموخته بودم که آدمی چه سرشت متناقضی دارد. هنوز نمی‌دانستم در نهاد انسان‌های صادق چه تظاهرها، در وجود مردمان شریف چه رذالت‌ها و در سرشت هرزگان چه نیکی‌هایی یافت می‌شود
ماه و شش پنی از سامرست موآم

Ես դեռ չգիտեի, թե որքան հակասական է մարդկային բնությունը, չգիտեի, որ նույնիսկ ամենաանկեղծ մարդիկ սիրում են կեղծվածք ընդունել, չգիտեի, թե որքան ստոր կարող է լինել ազնվաբարո մարդը և որքան բարի՝ թշվառականը։
Սոմերսեթ Մոեմ / Լուսին և վեցպենսանոց

 

Ավելի լավ է մարդ հետիոտն անցնի իր կյանքի ճամփան, քան ձիու վրա` մեկ ուրիշի քղանցքից բռնած:

Հայկ Խաչատրյան /// Տիգրան Մեծ

بهتر است انسان مسیر زندگی خود را با پای خود طی کند تا اینکه سوار اسبی شود که افسارش در دست دیگریست.

تیگران کبیر /// هایک خاچاطریان

tigran_metz

Մարդկություն, ազգ և հայրենիք բառերը բառարանները լեցնելու համար շինված բաներ չեն, այլ ամեն մարդու մտքին մեջ, սրտին մեջ, հոգվույն մեջ երկաթյա տառերով և անջինջ կերպով դրոշմելու բառեր են...

Հակոբ Պարոնյան \\\ Մեծապատիվ մուրացկաններ

 انسانیت ، ملت و  وطن ...واژه هایی نیستند که برای پرکردن لغت نامه ها ساخته شده اند...بلکه کلماتی هستند که باید در ذهن و قلب هر انسانی با مهر آهنین حک شود..

گدایان بزرگوار /// هاکوب بارونیان

online.fliphtml5.com

نمی‌دانم چگونه با تو بیامیزم؟!
اگر بهشتی، به من بگو
تا کرنش برم به خدایان
اگر دوزخی، به من بگو
تا زمین را غرق گناه کنم
نمی‌دانم چگونه با تو بیامیزم؟!
گر سرزمینی تسخیرشده‌ای، به من بگو
تا پوستم را پرچم‌ات کنم
و گر چون من کولی سرگردانی
مرزی برایم بکش و
مرا وطن خود گردان.....

 

شعری از عبدالله پَشیو شاعر معاصر کُرد

“Ես նայում էի նրա երկնագույն աչքերին, կարծես մի-մի թաս լինեին ծովից դուրս բերած, ծովի ջուրը մեջը ծփացող... ինչքան մարդ է լողացել այդ ծովում ու կործանվել, մտածում էի տառապանքով ու հիմա այս իմ տղան երևում էր հանձնվելու էր նրա փոթորիկներին:”

به چشم‌های آبی‌اش نگاه کردم، انگار کاسه‌هایی هستند که از دریا بیرون کشیده شده‌اند، با آب دریا که درون آن‌ها می‌چرخد... چقدر مردم در آن دریا شنا کرده‌اند و جان باخته‌اند، با ناراحتی فکر کردم، و حالا او انگار در شُرُفِ تسلیم شدن در برابر طوفان‌های آن خواهد بود.

“Ես ավելի հեքիաթային քաղաք, քան Օդեսան է գիշերով, դեռ չեմ տեսել: Երկու-երեք հարկանի շենքեր, պատերով վեր սողացող վայրի խաղողի թփեր, փայտե նախշուն պատշգամբ, բաց պատուհաններ գրգռված երևակայության համար, հանգիստ գիշերային լուսավորություն, այստեղից-այնտեղից քեզ հասնող հարբած ծովայինների հազարալեզու երգեր, թաքստոցներից ու գինետներից փողոց փախչող գնչուական խուլ մեղեդիներ ու փողոցներում իրենց հավատարմությունը ապացուցող զույգեր... Այս քաղաքը նման է մի հսկայական նավի՝ ծովի տեղատվության ու մակընթացության ժամանակ, թվում է, ոչ թե ջուրն է շարժվում երկնքի ու աստղերի տակ, այլ քաղաքը ու դու՝ նրա հետ... Ու այս ամենի մեջ կա աստվածային վեհություն ու խորհուրդ:”

Գնչուհին /// Արշակ Գյումրյանի

من هرگز شهری افسانه‌ای‌تر از اُودسا* در شب ندیده‌ام. ساختمان‌های دو سه طبقه، بوته‌های انگور وحشی که از دیوارها بالا می‌روند، بالکن چوبی طرح‌دار، پنجره‌های باز برای خیال پردازی، نورپردازی آرام شبانه، آواز ملوانان مست به هزار زبان که از اینجا و آنجا به شما می‌رسد. نغمه‌های خاموش کولی‌ها که از مخفی‌گاه‌ها و میخانه‌ها به خیابان‌ها می‌گریزند ... و زوج هایی که وفاداری خود را نشان می دهند... این شهر در هنگام جزر و مد دریا مانند یک کشتی عظیم است، به نظر می رسد که این آب نیست که زیر آسمان و ستاره ها حرکت می کند، بلکه شهر و شما با آن... و در همه این ها عظمت و راز الهی نهفته است.

آرشاک گیومریان /// دختر کولی

anyflip/Gnch’uhin

*اودسا شهری بندری در جنوب اوکراین

Բուդաղյանը բուռն, ծածուկ ու վախկոտ սիրով կապվեց Աշխենի հետ: Բայց նա քաջություն չունեցավ այդ անարատ սիրո մասին ասել սիրած աղջկան: Բուդաղյանը սիրեց լուռ, միշտ հուսալով, որ կգա ժամանակը, երբ Աշխենը կիմանա իր մեծ սիրո մասին, իսկ այդ ժամանակը չեկավ:

Մկրտիչ Ասլանյան // Աշնանային ամպրոպ

بوداغیان به شکلی پرشور و پنهانی عاشق آشخِن شده بود...اما شهامت نداشت این عشق بی آلایش را به دختر محبوبش ابراز کند...و او همیشه در سکوت عشق میورزید...وامیدوار بود زمانی فرا رسد که آشخِن متوجه این عشق باشکوه شود...اما این زمان هرکز فرا نرسید

مِگردیچ آسلانیان // رعد و برق پائیزی

online.fliphtml5.com

گذشت زمان،
بر آنها که منتظر می‌مانند بسیار کند،
بر آنها که می‌هراسند بسیار تند،
بر آنها که زانوی غم در بغل می‌گیرند
بسیار طولانی،
و بر آنها که به سرخوشی می‌گذرانند
بسیار کوتاه است!
اما بر آنها که عشق می‌ورزند،
زمان را آغاز و پایانی نیست.

Time Is
By Henry van Dyke

Time isToo Slow

for those who Wait,

Too Swift for those who Fear,

Too Long for those who Grieve,

Too Short for those who Rejoice;

But for those who Love,

Time is not.

Նվիրվում է սիրելի Մարիամին

تقدیم به ماریام عزیز

Գալիս է մի տարիք, երբ
ոչ ոք չի հասկանում քեզ և դու
չես քայլում, տեղում կանգնում ես,
որովհետև չես ընդունում ոչ մի ճանապարհ։
Գալիս է մի տարիք, երբ
թվում է, թե ուշացել ես ամեն տեղից,
թեև իրականում
տեղ չկա` ոչ գալու, ոչ գնալու։
Գալիս է մի տարիք, երբ
անընդհատ ժպտում ես ամենքին,
որովհետև հասկանում ես վերջապես, որ
բոլորն անմեղ են, մեղքատերը միայն դու ես։
Վարդան Հակոբյան

سن و سالی فرا می رسد
که هیچ کس تو را درک نمی کند
و تو قدم بر نمی داری و در جایت می ایستی
برای اینکه هیج راهی را قبول نداری.
سن و سالی فرا می رسد
که به نظرت از همه جا دیرت شده
ولی در واقع
جایی نیست: نه برای آمدن، نه برای رفتن.
سن و سالی فرا می رسد
که تو مدام به همه لبخند می زنی
چون می فهمی بالاخره
که همه بی گناهند
... وَ ... مقصر تویی.

واردان هاکوبیان شاعر فقید آرتساخ (قره باغ کوهستانی)

 

1404-2

در سرزمین شاهان، شاه هرگز نمی میرد

 

وقتی دیوار برلین را خراب کردند
همه خوشحال بودند.
یک زن سالمند از آلمان شرقی می‌گفت:
ما تنها مردمی هستیم
که برای بازگشت
به سی سال قبل خوشحالیم!!!

 

The choice is yours!

 

مذاکره با اختاپوس!!

Աշխարհում ամենամեծ սուտը բնավ էլ սուտ չէ, այլ մարդու հնարած հեքիաթն է իր մասին, որը վեր է հանել ամեն ինչից ու երկրպագում է:

Սեյրան Գրիգորյան  / Ինչո՞ւ ես տխուր

بزرگترین دروغ دنیا اصلا دروغ نیست، بلکه افسانه ای است که انسان برای خودش اختراع کرده و آن را بالاتر از هر چیز دیگری قرار داده و می پرستد.

چرا غمگینی؟ /  سیران گریگوریان

Աշխարհիս երեսին եթե տեսնել կուզես, ինչ որ սրտիդ ուզածն է՝ պետք է նայիս փակ աչքերով։
Լևոն Շանթ / Հին Աստվածներ 

 اگر می‌خواهی آنچه دلت می‌خواهد در چهره دنیا ببینی، باید با چشمان بسته نگاه کنی.
لئون شانت / خدایان باستان

Եթե կանայք տղամարդ դառնային թեկուզ մի օրով` աշխարհի գործերն այնպես կխառնեին, որ նորից շտկելու անզորությունից ինքնասպան կլինեին նույնիսկ աստվածները:

Հայկ Խաչատրյան / Տիգրան Մեծ

اگر زن‌ها مرد می‌شدند(جای زن و مرد عوض میشد)، حتی برای یک روز، امور دنیا چنان به هم می‌خورد که حتی خدایان هم از ناتوانی در رفع آن دست به خودکشی می‌زدند.

هایک خاچاطریان / تیگران کبیر

زندگی در جایی که
یک مشت نادان دور و برت باشند
سخت است.
اما زندگی در جایی که قدرت
در دست همان نادانان باشد
وحشتناک است.
آلبر کامو

only bibi could stop u

 Ինչքա՜ն է պատահում, երբ մաքուր դեմքով, սակայն կեղտոտ հոգով մարդիկ որոշում են, թե ով ինչ արժե:

Սեյրան Գրիգորյան  / Ինչո՞ւ ես տխուր

چقدر اتفاق می افتد !! که افرادی با چهره ای پاک اما روحی کثیف تصمیم می گیرند که چه کسی چه ارزشی دارد!؟

سیران گریگوریان / چرا غمگینی؟

Լավից, վատից ապրում ենք: Ապրեք ձեր կյանքը: Հնարավորություն է տրվել սովորելու՝ սովորեք, գիությամբ զինված մարդն իր ազգի ամենահզոր զինվորն է: Պարտադիր չէ՝ զենք առնեք ձեռքներդ: Ձեր վարքով, ձեր խելքով էս աշխարհը լավը դարձրեք:

Վարդուհի Առաքելյան / Մի հատիկ օր

چه خوب ... چه بد ، ...زندگی جریان دارد، پس زندگی خودمان را داشته باشیم
به شما فرصت یادگیری داده شده است..
مردی که به دانش مسلح است،..نیرومندترین سرباز ملتش است..
مجبور نیستی اسلحه به دست گیری!
با رفتار و ذهنت این دنیارا به مکانی بهتر تبدیل کن
..

واردوهی آراکلیان / یک روز خاص

Մարդիկ չեն տառապում, այլ իրենք իրենց տառապեցնում են, որովհետև չգիտեն, որ հակադրելու համար պետք է տեսնել, վայելելու համար պետք է ճանաչել, տիրանալու համար պետք է տալ: Գեղեցիկ հոգի վայելելու համար պետք է գեղեցկացված լինես, ազնվական կյանք գնահատելու համար պետք է նույն բարձունքին հասած լինես, իսկ նույն բարձունքին հասնելու համար պետք է ճանաչես ինքդ քեզ:

Նահանջը առանց երգի / Շահան Շահնուրի

مردم رنج نمیکشند، بلکه به خودشان رنج میدهند،زیرا نمی دانند که برای مخالفت باید دید ، برای لذت بردن باید دانست ،  برای بدست آوردن باید بخشید ، برای لذت بردن از یک روح زیبا باید زیبا شد، برای داشتن یک زندگی کامل باید بالغ شد ، و برای رسیدن به اوج باید خود را شناخت...

شاهان شاهنور / عقب نشینی بدون آهنگ

Մարդիկ այսպես են. Սիրում են իրենց համար սեփական ձեռքերով կուռքեր կերտել և սեփական ձեռքով էլ ջարդուփշուր անել…

Էդուարդ Ավագյան / Մի կյանքը քիչ է

مردم این  طور هستند که دوست دارند با دستان خود بت هایی برای خود  بسازند و سپس با دست خود آنان را بشکنند...

ادوارد آواگیان / زندگی کوتاه است

محسن!! ذلیل مرده بازم با شلوار پاره برگشتی؟!
محسن هم مثل همیشه هیچ چی نگفت ...فوری قایمکی رفت سمت پشت بوم تو سایه ی بهار خواب یه زیلو انداخت و از فرط خستگی رفت به چرت
یه ربع نگذشته بود که ننه اش اومد سراغش و یه لگد آروم بهش زد ...:
مگه با تو نیستم!!
اونم زیر چشمی یه نگاه انداخت و خودشو به خواب زد
ننه هم شلوار به دست برگشت پشت میز خیاطی رفت و شروع به وصله کردن شلوار محسن کرد..
محسن و من از اول راهنمایی همکلاس بودیم...عشق فوتبال بود ..با ننه اش مثل کارد و پنیر بود..بعد تعطیلی مدرسه یک راست می رفت زمین فوتبال پشت بلوار استادمعین ...تا غروب مثل .. دنبال توپ می دوید...ننه اش هم از دستش دلش خون بود
من درسم تو مدرسه خوب بود ...ننه اش همش من رو به رخ محسن می کشید و بهش میگفت چرا مثل ... نیستی؟!..
تو نمیخوای آینده ات رو بسازی..درستو بخون..
خلاصه از قضا دوسال گذشت... یک روز تو مدرسه بودیم زنگ ورزش یک نفر از بیرون اومد مدرسه و به تماشای فوتبال تیم های دو کلاس سوم راهنمایی نشست ...ما هم موندیم این کیه؟! وقتی بازی تموم شد یه سره رفت سراغ محسن !! و بهش یک برگه داد و گفت فردا بیا دفتر باشگاه..
پرس و جو کردیم..از طرف باشگاه استقلال بود
خلاصه ازون روزبه بعد محسن دیگه یه محسن دیگه شد...
چندروز بعد عکس محسن رو تو روزنامه ورزشی زده بودن و دست بچه های کلاس بود...
"محسن گروسی پدیده جوان"
محسن یک شبه ره صد ساله رو طی کرد ... و از دست غُر زدن های ننه سکینه هم راحت شد....

Sharghiye ghamgin

Լիներ հեռու մի անկյուն
Լիներ մանկան արդար քուն
Երազիս մեջ երջանիկ
Հաշտ ու խաղաղ մարդկություն
Հովհաննես Թումանյան

کاش کنج دوردستی می بود ‏
خواب معصوم کودکی بود
در رؤیایم شادمانه‏
صلح وصفا بر آدمی بود
هُوهانِس تومانیان

وقتی بچه بودم پدربزرگم فوت کرد. مجسمه‌ساز بود، آدم خیلی مهربونی که دلش دریایی از عشق برای دنیا بود. به محله‌های ضعیف شهر هم کمک می‌کرد. برامون اسباب‌بازی می‌ساخت و کلی کارای دیگه تو زندگیش انجام داد. وقتی مُرد، یه‌دفعه فهمیدم به‌خاطر خودش گریه نکرده‌م، بلکه به‌خاطر کارایی که انجام داده بود گریه کردم. گریه کردم چون ممکن نبود اون دوباره بتونه اون کارا رو انجام بده. دیگه چوب نمی‌تراشید، دیگه تو حیاط‌خلوت برامون کبوتر و قُمری پرورش نمی‌داد، دیگه ویولون نمی‌زد و برامون جوک تعریف نمی‌کرد، دیگه خبری از این چیزا نبود. بخشی از ما بود، و وقتی فوت کرد همه کارا متوقف شد، و دیگه هم هرگز کسی نتونست مثل اون انجامشون بده. نظیر نداشت. مرد مهمی بود. با مرگش کنار نیومدم. بعضی وقتا فکر می‌کنم چه مجسمه‌های فوق‌العاده‌ای می‌تونست خلق بشه، ولی مرگش نذاشت. دنیا چه جوکای باحالی رو از دست داد. کبوترای خانگی از چه دستایی بی‌نصیب موندن. به جهان شکل داد. به این جهان خدمت کرد. شبی که رفت، دنیا فقیرتر شد

فارنهایت ۴۵۱ / ری برادبری

Ա՜յ, խոսքի օրինակ, էս շաքարը գցեցիր չայի մեջ, հալավ, կորավ, չկա. բայց չայն անուշցավ։ Էնպես էլ լավ մարդը կմեռնի, բայց նրա լավ գործը աշխարքը կանուշցնե։ Թե չէ առանց լավ մարդու աշխարքը շա՜տ դառն է՝ օձի լեղի...
Ավետիք Իսահակյան / Համբերանքի չիբուխը

(ما آدما ) مثال قندیم... میندازیم  تو چای آب میشه، گم میشه و ... میره!! اما از بین نمیره ... انسان خوب میمیره اما عمل نیکش باقی میمونه (دنیا فراموش نمیکنه) ... دنیا هم بدون آدم خوب مثل زهر مار تلخه!!....

آوتیک ایساهاکیان / دودِ تحمل

Հին Ընկեր! 

Հեռացան մեզնից մեր հին օրերը,
Մոտենում են նոր ժամանակներ,
Ո՞ւր ես դու կորել, իմ բարեկա՛մս,
Ո՞ւր ես դու կորել, իմ հի՛ն ընկեր:
Հի՛ն ընկեր, իմ անգի՛ն ընկեր,
Արդյոք ո՞ւր ես դու կորել,
Հի՛ն ընկեր, իմ անգի՛ն ընկեր,
Չեմ կարող ես քեզ գտնել:
Ի՞նչ կախարդ է քեզ կախարդել,
Ի՞նչ թակարդ ես դու ընկել,
Հի՛ն ընկեր, իմ անգի՛ն ընկեր,
Ես կարող եմ քեզ փրկել:
Հեռացան այն հին ու գորշ օրերը,
Մոտեցան պայծառ ժամանակներ,
Փոխվեցին կարծես թե հին տերերը,
Նրանց տեղ եկել են նոր տերեր:
Նոր տերերի մոտ դեռ խրախճանք է,
Նոր տերերը դեռ չեն կշտացել,
Հին տերերի մոտ անհուն զարմանք է,
Թե նորերն ինչքան են հղփացել:
Հի՛ն ընկեր, իմ անգի՛ն ընկեր,
Արդյոք նո՞ւյնն ես մնացել,
Նիհարե՞լ ես դու, թե լցվել
Ու հետույքդ հաստացրել,
Հի՛ն ընկեր, իմ անգի՛ն ընկեր,
Քեզ պաշտոն դեռ չեն տվել,
Քեզ իմ լա՛վ, իմ անգի՛ն ընկեր,
Նոր տերերը չե՞ն գնել:
Այս աշխարհը նույնն է, բարեկա՛մս,
Չփորձես հանկարծ նրան փոխել,
Փոխվեցին կարծես հին տերերը,
Նորերը խաղում են հին դերեր:
Եվ մեր նորընծա ու խիստ տերերը
Մեզ դարձյալ փորձում են վախեցնել,
Մենք ասում ենք՝ դրանց տիրու մերը,
Մահը մեր վաղուց ենք մենք տեսել:
Հի՛ն ընկեր, իմ անգի՛ն ընկեր,
Արդյոք նո՞ւյնն ես մնացել,
Ո՞ւմ հետ ես արդյոք հաց կիսել
Եվ ո՞ւմ հետ ընկերացել:
Հի՛ն ընկեր, իմ անգի՛ն ընկեր,
Դու քո գույնը չե՞ս փոխել,
Քեզ իմ լա՛վ, իմ անգի՛ն ընկեր,
Նոր տերերը չե՞ն…
Մեզ սեղմում են նոր ժամանակները,
Ինչպես երկաթե պնդօղակներ,
Մինչև վերջ ձգեք ձեր գոտիները,
Պետք է դիմանալ ու դիմադրել:
Եվ մեր անտարբեր ու բութ դեմքերը
Դարձել են արդեն մութ դիմակներ,
Մենք ընբռնումով տանում ենք բեռը,
Որը չենք կարող չհանդուրժել:
Հի՛ն ընկեր, իմ անգի՛ն ընկեր,
Արդյոք նո՞ւյնն ես մնացել,
Ո՞ւմ հետ ես արդյոք հաց կիսել
Եվ ո՞ւմ հետ ընկերացել:
Հի՛ն ընկեր, իմ անգի՛ն ընկեր,
Դու քո գույնը չե՞ս փոխել,
Քեզ իմ լա՛վ, իմ անգի՛ն ընկեր,
Նոր տերերը չե՞ն.. կերել:

Ռուբեն Հախվերդյան

دوست قدیمی!

روزهای پیشین گذشته اند
و روزهای جدید می آیند...
دوست من کجا می روی....
دوست قدیمی من کجا می روی؟!
دوست قدیمی و بی قیمت من
تو کجا گمشده ای؟
دوست قدیمی و بی قیمت من
نمی توانم تو را بیابم
کدام جادوگری تو را جادو کرده است ؟!
در دام و تله چه کسی افتاده ای ؟
دوست قدیمی و بی قیمت من
آیا می توانم تو را نجات دهم ؟
آن روزهای کهنه و خاکستری گدشتند
روزهای شفاف فرا رسیدند
تو گویی ...صاحبان قدیمی عوض شدند
جای آنان صاحبان جدید آمدند
هنوز در میان صاحبان جدید بساط عیاشی برپاست
آنها هنوز سیر نشده اند
صاحبان قدیمی بی نهایت متحیرند
که صاحبان جدید تا چه حد خود را گم کرده اند!
دوست قدیمی و بی قیمت من
آیا همانی مانده ای که بودی؟
لاغر شده ای یا چاق
و پشت و شکمت را گنده کرده ای؟
دوست قدیمی و بی قیمت من
آیا تاکنون پست و مقامی به تو نداده اند؟
تو را ای دوست خوب و بی قیمت من
صاحبان جدید قیمت نکرده اند؟
این دنیا همان است ای رفیق
سعی نکن آن را عوض کنی
انگار صاحبان قدیمی عوض شدند
اما صاحبان جدید همان نقش های قدیمی را بازی می کنند
و صاحبان تازه نفس و سخت گیر ما
دوباره سعی می کنند ما را بترسانند
اما ما می گوئیم : بر پدر و مادرشان...!
ما مرگ خود را خیلی وقت است که دیده ایم
دوست قدیمی و بی قیمت من
آیا همانی مانده ای که بودی؟
با چه کسی نانت را تقسیم کرده ای
و با چه کسی پیمان دوستی ریخته ای؟
دوست قدیمی و بی قیمت من
آیا تو رنگت را عوض نکرده ای؟
تو را ای دوست خوب بی قیمت من
صاحبان جدید ن ......ه اند؟
دوران جدید بر ما فشار می آورد
همچون مهره های آهنین
کمربندهای خود را محکم ببندید
باید تحمل و استقامت کرد
و چهره های بی تفاوت و خنثای ما
دیگر تبدیل به نقاب های تاریک شده اند
ما با درک این وضع این بار را تحمل می کنیم
چرا که گزینه دیگری نداریم
دوست قدیمی و بی قیمت من
آیا همانی مانده ای که بودی؟
با چه کسی نانت را تقسیم کرده ای
و با چه کسی پیمان دوستی ریخته ای؟
دوست قدیمی و بی قیمت من
آیا تو رنگ خود را عوض نکرده ای؟
تو را ای دوست خوب و بی قیمت من
صاحبان جدید نخورده اند!؟
روبن هاخوردیان